**مرواریدی در صدف**
| ||
|
برچسبها: دختری یک تبلت خریده بود. پدرش وقتی تبلت را دید،پرسید:وقتی آن را خریدی اولین کاری که کردی چه بود؟ دختر گفت:روی صفحه اش را با برچسب ضد زخم پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم. پدر:کسی مجبورت کرد این کار را بکنی؟ دختر: نه!! پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده اش توهین شد؟ دختر:نه پدر،اتفاقا خود شرکت توصیه می کند که از کاور استفاده کنیم. پدر:چون تبلت زشت و بی ارزشی بود این کار را کردی؟ دختر:اتفاقا چون دلم نمی خواهد ضربه ای به آن بخورد و از ارزشش کم شود،این کار را کردم. پدر:کاور که کشیدی زشت شد؟ دختر:به نظرم زشت نشد.ولی اگه زشت هم می شد به حفاظتی که از تبلتم می کند می ارزد. پدرنگاه با محبتی به چهره دخترش انداخت و گفت:«حجاب»یعنی همین ... برچسبها: مادر به عنوان الگوی عملی و تاثیرگذار،روی شخصیت و طرز تفکر فرزندان به ویژه دختران،نقش نمادین دارد و رفتار،کردار و پندار او مستقیما در فرآیند رشد و تکوین،تعیین کننده است.در جوامع اسلامی که حتی مردان بزرگ از دامن آنان به معراج می روند. امام خمینی (ره) نیز در خصوص میزان نفوذ و تاثیر تربیتی مادران در شخصیت کودکان می فرمود:((سعادت بچه ها از دامن مادر شروع می شود.آن قدری که اخلاق مادر در بچه و کودک نورس تاثیر دارد و به او منتقل می شود،از دیگران عملی نیست.مادرها مبدا خیرات هستند و اگر خدای نخواسته مادرانی باشند که بچه ها را بد تربیت کنند،مبدا شرورند.یک مادر ممکن است یک بچه را خوب تربیت کند و آن بچه یک امت را نجات بدهد و ممکن است بد تربیت کند و موجب هلاکت امت بشود.)) برچسبها: مرا از سرزنش های دوستان، و یا به سخره گرفتن های توی خیابان، و حتی دهن کجی های بعضی استادان، باکی نیست. این ها چه می دانند در لا به لای مناجات،بهترین بنده خدا بودن چه لذتی دارد ... دعای پیامبر نور و رحمت:(پروردگارا !! زنانی که خود را پوشیده نگه می دارند،مشمول رحمت و غفران خود بگردان.) برچسبها:
22بهمن روز پیروزی انقلاب اسلامی رو به تمام ایرانیان تبریک میگم. برچسبها: حجاب یعنی به جای شخص،شخصیت را دیدن. حجاب یعنی به همه نامحرمان و ظاهر بینان «نه»گفتن. حجاب آوای ملکوتی جمال طلبی معنوی است. حجاب تلالو شبنم بر چهره زیبای گل است. حجاب تضمینی برای تداوم خط زیبای شرافت است. برچسبها: برچسبها: چادر مشکی تو برایت امنیت می آورد.خیالت راحت ،گرگ ها همیشه به دنبال شنل قرمزی هستند ... برچسبها: سلام به همه دوستان عزیز.12 بهمن سالروز ورود امام خمینی (ره) به کشور عزیزمون ایران رو به همه مردم کشورم تبریک میگم. برچسبها:
ماجرای مادری که قبل از انقلاب بی حجاب بود ولی به خواست خدا فرزندش به راه راست هدایت شد و مادر با توجه به وصیت پسرش دیگر حجابش را فراموش نکرد. زن بد جور بی حجاب بود.در خیابان و مهمانی و ... با لباس های زننده می رفت در این میان پسرش از همان کودکی نگاه بدی به این نوع پوشش او داشته بود.وقتی بو هایی از انقلاب آمد پسرش به سمت انقلاب روان شد.خودش هم زیاد به پسرش دقت نمی کرد،که کی خانه می آید وکجا می رود و اعلامیه های همراهش چیست؟ و ... خلاصه کار به کار او نداشت و بیشتر به فکر جلب توجه نمودن خودش بود تا اینکه خبر رسیدن امام آمد و پس از آن هم با پیروزی انقلاب و روی کار آمدن جمهوری اسلامی ،فضای قبل انقلاب برایش 180 درجه تغییر کرد.حالا دیگر مجبور شده بود چادر سر کند و مانند دیگر خانم ها حیا و عفت خودش را رعایت کند تا اینکه جنگ شروع شد .شاید یک یا دو ماه از شروع جنگ گذشته بود که پسرش هم خواست به جبهه برود.ابتدا پدرش خیلی ناراحت بود ولی پسر سرش پر بود،علم و استدلال هایی از جنس شهید مطهری که در این چند سال بی خیالی مادرش کسب کرده بود.با حرف های پر مغز و محتوا پدرش را راضی کرد و حالا مانده بود مادرش.مادرش گریه می کرد و می گفت:(چرا می خوای بری این همه آدم که دارن میرن کافی هست.آزادی ما رو که ازمون گرفت حالا نو بت جوون هامونه!!؟؟).پسر گفـت:(مادر جان تو بعدا معنی آزادی رو می فهمی ) و خیلی آرام رفت تو اتاقش.مادر شب را بیدار موند که سرش از خانه نرود اما نشد او کارش را خوب بلد بود و می دانست چه باید انجام دهد.آرام وسایلش را برداشت و وقتی که مادرش خواب بود سریع از خانه بیرون رفت و صبح زود هم همراه اتوبوس راهی خرمشهر شد. مادر صبح از خواب بیدار شد و سریع به اتاق پسرش رفت،بله او رفته بود.به سمت اتاق خودش دوید تا همسرش را بیدار کند.او هم حیران بود اما بعد از مدتی گفت:(خانم اون راه درست و منطقی خودش را انتخاب کرده،بذار راحت باشه.) سه ماهی گذشت و مادر همه اش توی خونه بود تا کمیته و بسیج خبری از بچه اش بیارن.تا اینکه یک روز صدای ماشینی رو شنید.بعد از اون صدا در خانه شان به صدا در آمد و وقتی در را باز کرد دو مرد میانسال را دید که جعبه ای در دست داشتند آن ها که فکر نمی کردند مادر به جلوی در بیاید خشک شان زده بود.مادر هم از نوع نگاه شان چیزی فهمیده بود.خودش سکوت را شکست و گفت:(هان ،چی شده؟از پسرم خبر آوردین؟نکنه اون رو غذای عراقی ها کردین و الان می خواین جنازه تیکه پارشو به من بدین؟) این حرف ها را که می زد ،اشک از صورتش جاری شد و بعد با صدای بلند و بغض آلودی گفت:(برید گم شید.شما خودتون سالم هستید و فقط بلدین جوونای پاک مردم و به کشتن بدین.) یکی از جوان ها با اینکه به او توهین شده بود با لحن مهربانی گفت :(مادرم باشه.حرف شما درست اما بدون شهادت لیاقت می خواد که ما نداریم.این وصیت نامه و وسایل پسر تون هست که برای شما آوردیم.) جوان در حالی که زن روی زمین نشسته بود و داشت گریه می کرد جعبه را کنارش گذاشت و سوار ماشین شد ولی هنوز ماشین حرکت نکرده بود که گفت:(مادر حلالمون کن.) بعد از مراسم تدفین پسرش به خانه آمد.خواهر و برادرهایش هم آمده بودند توی اون بی حالی یادش اومد که هنوز وصیت نامه پسرش را نخوانده است.سمت جعبه رفت و وصیت نامه را باز کرد.بعد از مدتی شروع به گریه کرد.پسرش این طور نوشته بود:(سلام مادرم.دوست داشتم وصیتم حرف هایی نگفته باشد که مدت ها وقت نشده بود در رابطه با آن ها با شما صحبت کنم.مادرم حجابت یادت نرود،بدان اگر همان روز اولی که من به سمت جبهه ها رفتم فقط به خاطر این بود که از چادر و حیایی که به سختی در جامعه درست شده بود،به سختی نگهداری شود.بدان من وتمام کسانی که به جنگ آمده ایم دوست داشتیم تا حجاب شما خوب و درست حفظ شود.مادرم بدان که این عشق به راه و سیره امام بود که ما را به اینجا کشاند تا در مقابل دشمن بایستیم ، چرا که او مردی بود که بهتر از آن را تا به حال در زندگی خودم ندیده بودم.مادرم خواهش من از تو این است که حجابت را هیچ وقت فراموش نکنی ... و مادر بعد از آن روز دیگر حجابش را هیچ وقت فراموش نکرد.
برچسبها: |
|
تمام حقوق مادي ومعنوي اين وب محفوظ بوده ومتعلق به **مرواریدی در صدف** مي باشد.: طراح قالب: گردان سایبری خیبر |